+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط amir tanhayi نظرات ()



دیشــــب باز دلـــم تنـــگ تــــو شد..

دیشـــب باز گریـــه کردم..

دیشـــب باز شیـــرین تر از شیـــرین در  عشــــق بودم،

و دیـــوانه تر از فرهـــاد در فـــراق..

دیشـــب باز مجـــــنون لبخــند تو شــــدم و لیــــلی نگاهــــت..

دیشــــب همـــه افســــانه های عاشــــقی در مـــن تبلور یافـــــت...

دیشــــب باز نقاشـــی کشیدم..

نقاشـــی بودنــــت را

زیــــبا بود..


دیشــــب باز دلـــــم را قربـــانی کـــردم..

قربـــانی ر‌ؤیـــــای تـــــو

چقدر شیــــرین است رؤیــــای تـــو...

عشقم


&

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط amir tanhayi نظرات ()



بی قرارم امروز...
 

 

دلـــــم آغـــوشتــــ را میخواهد

 

تا در آن آرام و رام

 

گــــوش کنم به صدای قـلــبـتــــ

 

و زنــــدگی کنم

 

در هوای نــــــفــس هایــت

 

و عــاشـــــق تـر شوم

 

و نفــــــس هایم به شــــماره بیفتند

 

و بی قــــــرار تر شوم...

 

دلـــــــم میخواهد

 

باز...

 

تــــــو باشی

 

و مـــــن...

 

sayna jo0o0o0ona kheily do0o0o0set daram 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط amir tanhayi نظرات ()



فرزند عزیزم:
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم،
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است،
صبور باش و درکم کن.
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم.
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم… .
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن.
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر.
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو.
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده… همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی…
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو… روزی خود میفهمی.
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو.
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم.
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم.
فرزند دلبندم، دوستت دارم.

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۸ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط amir tanhayi نظرات ()



 

گفتی: هروقت خواستی گریه کنی

 

 

برو زیر بارون که نکنه یه نامردی اشکتو ببینه و بهت بخنده ...


گفتم: اگه بارون نیومد چی؟


گفتی: اگه چشمه قشنگه تو بباره آسمون گریش میگیره ...


گفتم: یه خواهش دارم وقتی آسمون چشمم خواست بباره تنهام نذار


گفتی: به چشم ...


حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره ..


. تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم میخندی . . . !♥

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٦ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط amir tanhayi نظرات ()