خدای من و خدای پسر همسایه یکیست...

مادرم میگفت شنیدم پسر همسایه خیلی مومن است. نمازش ترک نمی شود. زیارت
عاشورا می خواند. روزه میگرد. مسجد میرود ... خیلی پسر با خداییست ...

لحظه ای دلم گرفت ... در دل فریاد زدم باور کنید من هم
ایمان دارم ... نماز نمیخوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم میاورد
... دستهای پینه بسته پدرم را دستهای خدا میبینم ... زیارت عاشورا نمیخوانم ولی
گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا میکند ...نه من روزه نمیگیرم ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی را میخرم که هیچوقت نمیخوانم ...

مسجد من خانه مادربزرگ پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی
دلش شاد میشود ... خدای من نگاه مهربان دوستی است که در غمها تنهایم نمیگذارد ...
برای من تولد هر نوزادی تولد خداست و هر بوسه عاشقانه ای تجلی او ...

مادرم ... خدای من و خدای پسر همسایه یکیست ... فقط من
جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان دارم ... خدای من دوست انسانهاست نه پادشاه آنها ...

/ 6 نظر / 12 بازدید
amir

سلام داداش خوبی اول یک چیز بگم خوش اومدی به وبم بعدش اون یک بنر هست به همه بگی برا درست می کن

nilo

سلام لینکت کردم داداش امیرلینکم کن ممنون که به وبم اومدی

آیسان

سلام.سایناجونم وبت تو گوگل ثبت شده؟نظرت چیه با هم ی وب بکر بسازیم؟من خودم بلد نیستم اما یکی از دوستام خیلی خوب بلده اگه خاستی بهش میگم.مرسی نفسم.بووووووس[ماچ]

[گل][دست]